چهارشنبه 19 دی 1397 09:00 ب.ظ نظرات ()

اگر ایرانی باشید و دست کم در یکی از شبکه های ضداجتماعی عضو باشید عکس این دادشمون رو حتما زیارت کرده اید. راستیتش هفته ای نیست که این عکس به صور و فرمتهای مختلف برای من توسط دوستان فوروراد نشود. اوایل فقط عکس خالی بود. بعدتر خلاقیت ایرانی هم بهش اضافه شد. گاهی این بابا با چتر از آسمون فرود می اومد و گاهی هم با زیردریایی از زیر یخهای قطب شمال... خلاصه که این بنده خدا ظاهرا انقدر توجه ایرانی جماعت رو جلب کرده که حالا حالا ها از دستش خلاصی نداریم. از خدا که پنهون نیس ولی از شما چه پنهون که خیلی وخ پیش یه جایی خونده بودم که متوسط شومبول ایرانی جماعت از متوسط جهانی یه مقدار کمتر.... احتمال داره که همین عقده ی حقارت باعث شده این داداشمون مورد توجه هم وطنان عزیز قرار بگیره.

خلاصه که روزهای اول هر کس که این بابا یا ورژنی از این بابا رو می فرستاد بی خیال می شدم.... اما الانه می بینم که ظاهرا قضیه داره بیخ پیدا می کنه. می خوام به طرف بگم بابا بی شعور این چیه میفرستی؟ دچار پارادوکس می شم... خوب اخه اگر کسی شعور داشت که این ها رو برای دیگرون فوروارد نمی کرد... اگر هم شعور نداشته باشه که تذکر دادن و تذکر ندادن من براش علی السویه است. کسی که مغز نداره هر چی هم که بهش بگی دست اخر بیشتر لج می کنه... خیلی که بهم فشار بیاد از طرف می پرسم: خوب این نکته ی آموزنده ش چی بود؟ یا می گم: خیلی آموزنده بود احسنت. طرف هم که کلا شعور معور تعطیل... فک می کنه دارم تشویقش می کنم.... دست آخر یادم یه متن قدیمی افتادم.... گشتم و پیداش کردم و الان اگه ادامه ی مطلب رو بزنید می تونید بخونیدش.... این رو با صدای قشنگ خودم ضبط کردم و براشون فرستادم شاید که به خودشون بیان... ولی نه ظاهرا این متن سنگین تر از این حرفهاس... خلاصه ش اینه که بابا تا کی می خواید مزخرف ببفاید؟ شرط مزخرف نگفتن هم این هستش که اول یاد بگیرید مزخرف توی مغزتون نریزد.... کل متن رو تو دوجمله خلاصه کردم براتون ولی توصیه م اینه که برید و اصلش رو بخونید. اگر هم همین متن رو با صدای خودم برات فرستادم شک نکن که آدم بیشعوری هستی.

 

عزت زیاد

 

 


 

 

 

 

رابطه‌ی سه‌نفره‌ی الگوریتم، خوارزمی، و چراغ پـــــیـــــه‌سوز

آیا می‌دانستید که مغز، بعد از شکم، چرب‌ترین عضو بدن است؟ آیا می‌دانستید که قلب ما در مغز ماست؟ چرا بتدریج دور قلب را چربی می‌گیرد؟ مگر در کان و ران، جا به اندازه‌ی کافی وجود ندارد؟ آیا می‌دانستید که باصن، با آن چهره‌ی لذیدش، بیشتر ماهیچه دارد و کمتر چربی؟ ما چه چیزی را با نشیمنگاه خود بلند می‌کنیم مگر، که نیاز به عضله دارد؟ چرا وقتی بدنشان را چرب می‌کنند جنسالود‌تر می‌شوند؟ چرا چربی غلیظ‌تر از آب است ولی سبک‌تر است و روی آب می‌ماند؟ کله‌پاچه غذای سنگینی‌ست، آنقدر سنگین که توسط نیروی جاذبه از بهشت به زمین رانده شده. ولی به ضرس قاطع بدانید که فارغ از مغز، آنقدرها هم چرب نیست. مغز نماد اندیشیدن است و چربی از سر و رویش می‌بارد. من کشوری را هم می‌شناسم که زمانی آنجا باریدن چربی از سر و رو، نشانه‌ی تعهد بود. چربی را دست‌کم نگیریم. من می‌دانم که شاعرانه‌ترین شیوه‌ی طبخ غذا، فــر-تنور است. من غذای چرب دوست ندارم. وقتی غذا خوب جا افتاد چربی رویش را با قاشق می‌گیرم. لیپوساکشن چیز جالبی‌ست. گوشت را نمی‌شود ساکشن کرد، ولی چربی را می‌شود تخلیه کرد، مثل گـُه از چاه. می‌شود هورتش کشید. چربی آدم چه مزه‌ای دارد؟ انحناهای زیبا و زشت تن‌های ما، همه طعمی از چربی دارند. هرچند که چربی هم، مثل اخلاغ و استفراغ، و نه مثل شیرینی و شوری، نسبی‌ست. درگذشته پولدارها چرب‌تر بوده‌اند و شایع کرده بودند که چرب‌بودن فضیلت است. امروزه فقرا جانک فود می‌خورند و چرب می‌شوند، و پولدارها کدوی خام و هویج پخته می‌خورند و شایع می‌کنند که نه. و کسانی از طبقه‌ی متوسط هستند که هنوز هم فکر می‌کنند آدم اگر دو پرّه گوشت، که در اصل دو پرّه چربی است، داشته باشد، نازتر می‌شود. تیزتر‌ها، منتظرند که من بگویم چاق و بگویم لاغر، تا مچم را به جرم فاشیسم بگیرند. ولی من دم به تله نمی‌دهم. من می‌دانم که چاقی خوب داریم و چاقی بد. من می‌دانم که چربی خوب داریم، اچ.دی.ال، و چربی بد. من می‌دانم که زندگی ما که بر در و دیوارش پیه و روغن ماسیده، رستورانی‌ست که هر روز در آن عدس‌پلو می‌دهند. حالا اگر ابول هم بپرد وسط که «تو که لیسانس چلوکباب داشتی، چی شد که یه‌هویی کمونیصت شدی»، من این‌بار از فناوری لـقـد استفاده نخواهم کرد. خیلی شون‌پن‌وار به او زل خواهم زد و بعد از ده دقیقه خیلی مجری‌شبکه‌دو-وار خواهم گفت: به نظر من انسان مدرن باید اِبیقور را با بودا آشتی دهد. لذت بردن از غذا به معنی پرخوری نیست. من شخصی را می‌شناسم که خودم هستم، ولی برای پرهیز از ریا اسم نمی‌برم، که در برهه‌ای از زندگی یک-دو روز در میان ناهار می‌خورد تا پول کافی داشته باشه که بجای عدس‌پلو، چلوکباب بخورد. سطح سلیقه‌مان را بالا ببریم. من طرفدار رژیم هستم. من از کارگران خوشم می‌آید ولی برای رژیم شخصی‌ام، یک چیز سلطنتی با نون سنگک داغ را بیشتر می‌پسندم. ما انسان‌های عزیز باید به زیر‌شکم و شکم و بالای‌ شکم‌مان رژیم بدهیم. فقط چیزهای متعالی و لذیذ به سوراخ‌ها بریزیم. سوراخ زیرشکم، عورط عروطیک است و سوراخ شکم، دهان است و سوراخ بالای شکم، گوش است و چشم. به مغزمان رژیم بدهیم و با گه تلنبارش نکنیم. گه را روده باید مغز و شکم هر دو چرب‌اند. رژیم که بگیریم چربی شکم آب می‌شود و چربی مغز نه. پس وزن اهمیتی ندارد. چند اهمیتی ندارد. چند کتاب، چند فیلم، چند زن، چند مرد، چند پُرس، چند کیلومتر. تا یک لحظه‌ی خاصی زندگی درباره‌ی ریاضیات/سختی کشیدن است و از آن به بعد درباره‌ی فیزیک و شیمی. رنج زیباست، ولی ما برای سختی کشیدن نیامده‌ایم. فیثاغورس اسم باحالی دارد، ولی مندلیف آدم خیلی مهم‌تری‌ست. مهم این است که از سوراخ‌های ما چه چیزی خارج می‌شود. تکلیف شکم و زیرشکم که معلوم است. اما سوراخ بالای شکم، این‌بار دهان است، نه دهانی که به معده وصل است، دهانی که ناودان است و به پشت‌بام راه دارد. زندگی درباره‌ی حرف زدن است. نتیجه‌ی حرف زدن با دیگران می‌شود عشق و آرامش و اینها، و حرف زدن با خودمان می‌شود فانتزی و سرخوشی و اینها. تا یک لحظه‌ی خاصی، زندگی درباره‌ی دانستن و یاد گرفتن است و انباشتن سوراخ‌ها. از آن لحظه‌ی خاص به بعد، زندگی درباره‌ی حرف زدن است و تخلیه.